تبليغاتX
 دل نوشته های بهاره

سهم من.... ()

دستها بالا بود هركسی سهم خودش را می طلبید سهم هركسی كه رسید داغ تر از دل ما بودولی نوبت من كه رسید سهم من یخ زده بود سهم من چیست مگر یك پاسخ، پاسخ یك حسرت !سهم من كوچك بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتش تا ته دلتنگی ها شاید از وسعت آن بود كه بی پاسخ ماند ....


 

نوشته شده توسط بهاره در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 ساعت 17:13 موضوع | لینک ثابت


 

 

عجب رسميه رسم زمونه


قصه برگ و باد خزونه


ميرن آدما از اونا فقط


خاطره هاشون به جا ميمونه

کاش همه ما به این که چه خاطره ای در ذهن بقیه از خودمون

باقی میگذاریم کمی فکر می کردیم

شاید اینطوری سعی می کردیم بهترین رفتار رو با دیگران داشته

باشیم تا فقط خاطره خوش از ما در اذهان باقی بمونه و اینطوری

کمتر دل هم رو می شکستیم......

دلم مثل دلت خونه شقایق........ mahan_online


 

نوشته شده توسط بهاره در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 ساعت 17:9 موضوع | لینک ثابت


ROzegari manO tO asheghe ham bOdim...dar shabi mahtabi,tO barayam khandi:nazaninam,eshgham...tekye kOn bar dastam va degar hich nakhOr ghame bi tekye gahi...ke manam tekye gahat va bedan ey gOle man ke panahat mardi ast ke mesale kOh ast va che asan mane kham bavarat mikardam va nemidanestam tekye kardan bar eshgh...tekye bar ghamate sOste bad ast.......!!!

Entry for October 14, 2008


 

نوشته شده توسط بهاره در شنبه هفتم دی 1387 ساعت 23:49 موضوع | لینک ثابت


BE TO TABRIK MIGAM KE BE TO BAKHTAMO, ZIRE PA LEH KARDAM DELE KHODSAKHTAMO, BE TO TABRIK MIGAM KE DELAM PISHE TO BUD, KE TAMOOME ZENDEGIM TOOYE ATISHE TO BOOD.

MAGE CHI KHASTAM AZAT BEJOZ ASHEGH BOODAN KE CHESHAM BARAYE TO AYNEYE DEGH BOODAN, BEGOO CHI KAM DASHTAM KE BORIDI AZ DELAM???? BE KODOOM MAGHSOODET NARESIDI AZ DELAM?????

BE TO TABRIK MIGAM KE BIKHODI TOOYE ZARGHO BARGHO BARGHE DONYA GOM SHODI, BE TO TABRIK MIGAM GOM SHODANO, GOLE GOLKHUNEYE MARDOM SHODANO.

DELI GHAMGINTAR AZ DELE MAN HAM MAGE HAST? TO NESHOONE MAN BEDE DELE GHAMGIN AGE HAST? TO SEDAYE GHALBAMO NASHENIDI EY VAYYYYYYYYY , MORDAM AZ CHESHMAYE TO, DIGE AZ MAN CHI MIKHAY????

BE TO TABRIK MIGAM BE TASALAYE DELAM KE DELE SANGITO BEZARI JAYE DELAM, IN MANAM AZ DONYA ROONDEO VAMOONDE, IN MANAM KE HARCHI DASHT PAYE TO SOOZOONDE, PAYE TO SOOZOONDE....

BE TO TABRIK MIGAM KE BIKHODI TOOYE ZARGHO BARGHE DONYA GOM SHODI, BE TO TABRIK MIGAM GOM SHODANO , GOLE GOLKHUNEYE MARDOM SHODANO.......

                                                                      TOO FEKRETAM AMA DELAM HEY MIGE FEKRESHAM NAKON. YEKAM BE FEKRE TO NABOOD PAS DIGE FEKRESHAM NAKON

 


 

نوشته شده توسط بهاره در پنجشنبه پنجم دی 1387 ساعت 1:40 موضوع | لینک ثابت


اولین بار عاشقی من

 

پرسيد:

دوستيم؟

 

خنديدم و گفتم:آره که دوستيم.

 

گفت:

تا کی؟!

 

 گفتم:دوستی که تا نداره!

 

 گفت:

تا مرگ!

 

 جواب دادم:گفتم که تا نداره!

 

 گفت:

تا بهشت!

 

 گفتم:يه تا بکش از اين سر دنيا تا اون سرش ولی واسه من تا نداره!

 

 اون ميخواست دوستيمون تا داشته باشه و هر چی ميگفتم حرف هام رو نمی فهميد و آخرش با

 

تعجب گفت:((مگه ميشه؟!))

 

 بعدشم کمی فکر کرد و ادامه داد که:

 

 بيا واسه دوستيمون يه نشونه هم بذاريم!

 

 گفتم:تو بذار.

 

 گفت:شکلات!

 

 تو الان شکلاتت رو بده به من و منم شکلاتم رو ميدم به تو.

 

 از اين به بعد هم هر وقت هم رو ديديم يه شکلات تو به من بده و يکی هم من به تو!

 

 قبول کردم و هر بار که همديگه رو می ديدیم يه شکلات ميگذاشتم کف دست اون و بعدشم اون

 

شکلاتش رو می داد به من.

 

 و زير چشمی به هم نگاه ميکرديم و مفهوم نگاهمون اين بود که:

 

 دوستيم؟آره که دوستيم!

 

 هر بار من شکلاتم رو باز ميکردم و با لذت تموم می خوردمش.

 

 آخ که چه طعمی داشت اين دوستی!

 

 و اون با تعجب به من نگاه می کرد و شکلاتش رو ميگذاشت توی يه صندوقچه که همراهش

 

بود!

 

 ميگفتم:بخورش.

 

 ميگفت:تموم ميشه ميخام تا هميشه بمونه!

 

 ميگفتم:چيزی رو که هيچ وقت طعمش رو نچشيدی چه جوری ميتونی واسه هميشه نگهش

 

داری؟!

 

 ميگفت:با گذاشتنش توی صندوقچه!

 

 آخه اينا نشونه ی دوستی مونن!

 

 سال ها گذشت و هر دومون قد کشيديم.

 

 يه روز گفت:دارم ميرم سفر اومدم واسه خداحافظی.

 

 نگران نباشی ها زود بر ميگردم پيش تو و نشانه های دوستی مون!

 

 يه حسی بهم می گفت:اون ديگه بر نميگرده.

 

 آخه حتی طعم يکی از نشونه های دوستی مون رو هم نچشيده بود!

 

 و رفت و ديگه بر نگشت.

 

 اون از اولش هم می خواست بدونه تا کی؟!

 

 فکر کردم چه خوب شد که همه شکلات ها رو خوردم و از خودم پرسيدم:

 

 راستی اون با کرور کرور شکلات نخورده می خواد چه کار کنه؟!

 

 و يادم اومد اين من بودم که هميشه اولين شکلات رو به اون می دادم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط بهاره در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 23:3 موضوع | لینک ثابت


سلام


پس از لحظه های دراز سکوت ، پرتو گرمی در مرداب اندیشه ام افتاد ، وحس کردم جایی باید

 بیدار شوم ، انگشتم خاک ها را زیرورو کرد و تصویرها را بهم پاشید ، دستم را به سراسر شب

 کشیدم ، خوشه خیال را فشردم وسرانجام در آهنگ مه آلود ذهنم میان هزارویک شب

جستجو ، ناگهان از بیراهه لحظه ها میان دو تاریکی تپش های صدایتان را حس کردم و

 بسراغتان آمدم .


به سراغ من اگر می آیید : پشت هیچستانم..........

 


 

نوشته شده توسط بهاره در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 15:11 موضوع | لینک ثابت


دوست داشتن خیلی ساده‌ست ٬

ولی ما خیلی وقتا قاطی میکنیم که همدیگه رو چه جوری دوست داریم. بیا فکر کنیم که وقتی همدیگه رو دوست داریم ٬ واقعاً چی رو دوست داریم. وقتی از هم بدمون میاد ٬ واسه چی از هم بدمون میاد.


دو نفر باید اول همدیگه رو دوست داشته باشن ٬ یعنی من تو رو دوست دارم ٬ تو منو.
.

یه چیزی توی تو هست ٬ یه تصویری که من اونو میبینم ٬ یه توئی میسازم که ممکنه حتی خودت نباشه ٬ ممکنه نصف‌ت باشه ٬ ممکنه همه‌ت باشه ٬ ممکنه یکی دیگه باشه ایناش اصلاً مهم نیست ٬ ولی من توئی رو میبینم و اونوقت اون تو رو دوست دارم. تو هم همین طور. این یه جورشه ٬ مثلاً جور مرحله‌ی اول.

خیلیا فکر میکنن همه‌ش همین جور مرحله‌ی اوله ٬ وقتی از یکی خوششون میاد واسه اینه که توش یه تصویری دیدن که دوسش دارن ٬ عاشقش شدن یا هرچیز دیگه.

حالا یکی تصویرش از رو قیافه ساخته میشه ٬ یکی از رو معصومیت ٬ یکی از رو روحیه ٬ یکی از رو نگاه ٬ هر کی از یه چی ... ولی به هر حال این فقط جور مرحله‌ی اوله که واسه‌ی یه دوست داشتن کامل لازمه: یعنی من تورو باید دوست داشته باشم٬ تو منو باید دوست داشته باشی.

بعدش میشه دوست داشتن مرحله‌ی دوم که وقتیه که دونفر باید خودشونی رو که اون یکی رو دوست داره هم دوست داشته باشن. یعنی من نباید از اون منی که تو رو دوست داره بدم بیاد ٬ باید دوسش داشته باشم. باید منِ خوب خودم باشه ٬ تا تو خوب من باشی. تو هم همین طور. کلاً اگه یکی یکی رو دوست داشته باشه ولی از خودش بدش بیاد به خاطر این دوست داشتن ٬ دوست داشتنه با همه‌ی قشنگیش مریضه و همیشه میبینی که یه جای کار میلنگه !

ولی بازم این همه‌ش نیست. یه جور مرحله‌ی سومی هم هست و اونم اینه که من باید اون سایه‌ی خودم تو چشمای تو رو هم دوست داشته باشم. باید باهاش راحت باشم ٬ باید خودم باشم. اون چیزی که تو از من میبینی نباید منو زجر بده ٬ اون تصویری از من که پیش توئه ٬ نباید تحملش واسه من سخت باشه. نه تنها نباید سخت باشه ٬ که باید دوسشم داشته باشم. تو هم همین‌طور . تو هم باید اون کسی رو که من توی تو دیدم دوست داشته باشی تا بشه ادامه داد.

وقتی دو نفر همدیگه رو دوست دارن ٬ وقتی دو نفر به هم میگن دوست دارم مثلاً ولی بعد یه مدت قاطی میکنن و نمیتونن ادامه بدن ٬ لازم نیست که فکر کنن دروغ گفته بودن ٬ فقط فکر نکرده بودن که تو کدوم مرحله بودن وقتی که داشتن دوست میداشتن !

دوست داشتنی ادامه‌دادنیه که کامل باشه. هر سه جورش باید با هم باشه ٬ وگر نه بالاخره میشکنه.
هر کدوم از مرحله‌هاشم که خیلی زیاد و وحشیانه و عاشقانه باشه ٬ اگه تو بقیه‌مرحله‌هاش مشکل وجود داشته باشه ٬ مثل ناخن کشیدن رو گچ خشک دیوار میمونه ...

همین.


 

نوشته شده توسط بهاره در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 20:1 موضوع | لینک ثابت


دوستان عزیزم سلام................

 

ممنونم از همتون که هرگز منو فراموش نمی کنید و با نظرهای گرمتون

 

لحظات شادی رو برای من به وجود می آورید.........من به علت اینکه

 

سال جدید اردیبهشت ماه امتحان کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد رو دارم

 

برای همین خیلی وقت برام کمه و تا ۲۰ اردیبهشت ماه ۱۳۸۷دیگه به

 

وبلاگم سر نمی زنم......پس ناراحت نشین که اگر برام نظر گذاشتین و من

 

جوابتون رو ندادم.......چون واقعا تا ۲۰ اردیبهشت دیگه در اینترنت نمی یام

 

فقط از همتون میخوام که برام دعا کنید تا انشاالله امسال کارشناسی ارشد

 

من قبول بشم.........انشاالله ۲۰ اردیبهشت ماه ۱۳۸۷به بعد برای همتون

 

جبران میکنم........پیشاپیش نوروز ۱۳۸۷ را نیز به همه ی شما دوستان

 

عزیزم تبریک می گم........امیدوارم سالی سرشار از موفقیت و پیروزی و

 

سلامتی برای همتون باشه........همتون رو به خدای بزرگ می سپارم.....

 

وعده ما ۲۱ اردیبهشت ماه ۱۳۸۷

 

 

                                      دوستدار همیشگی شما

                                     بهاره

 


 

نوشته شده توسط بهاره در شنبه ششم بهمن 1386 ساعت 20:19 موضوع | لینک ثابت


ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌تت‌دارم
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌


دوستان عزیزم .......نظرتون راجع به کلمه دوستت دارم..... چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

                                                                                                                                        

 

 


 

نوشته شده توسط بهاره در سه شنبه هجدهم دی 1386 ساعت 19:36 موضوع | لینک ثابت


           

در عين ناباوري و در کوچه پس کوچه هاي نااميدي


در شبي تاريک و بي مهتاب تنهاي تنها ميرفتم


نه نوري نه اميدي


بي پناه و بدون تکيه گاه


خداوندا امشب حتي مهتاب هم از من روي گردانده


و نمي خواهد من را ببيند ,شايد او بتواند چراغ راهم شود


خدايا من از تنهايي ميترسم ............من هيچگاه تنها نبوده ام


حالا چرا اين چنين مرا در تاريکي رها کرده اي .....من در انتهاي تنهايي هايم


ياد او را همراه داشتم

 

همیشه وقتی گریه می کنی، اونی که آرومت میکنه دوستت داره

 اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته...

کاشکي ميشد هر کس براي خودش يک ساعت شني


 

با محتواي دانه هاي ريز قلب داشته باشه تا روز هاشو با عشق شروع کنه و شبهاش رو هم با

عشق تمام کنه.


 

اونوقت بود که ديگه هيچوقت عشق فراموش نميشد

 

 

 

ای رفته از برم به دیاران دور دست !

       با هر نگین اشک ، به چشم تر منی.

           هرجا که عشق هست ، صفا هست ، بوسه هست

                             در ساغر منی

                                 در خاطرمنی    

 

 

می خواهم همیشه شب باشد اگر ماه اسمانم تو باشی....

می خواهم همیشه پاییز باشد اگر زردی برگها تو باشی...

می خواهم همیشه غصه باشد اگر غم تو باشی...

می خواهم همیشه باران باشد اگر سیل و ویرانی تو باشی...

می خواهم همیشه همه جا زندان باشد اگر دیوار رو به رویم تو باشی...

نمی خواهم زندگی را اگر تو نباشی...


 

نوشته شده توسط بهاره در دوشنبه هفدهم دی 1386 ساعت 17:48 موضوع | لینک ثابت


عشق ابدي

بتراش ای سنگ تراش. سنگی از معدن درد بهر مزارم بتراش.روی سنگ قبر من عکسی از چهره ی زیبای نگارم بتراش. بنویس ای سنگ تراش عاقبت شدم فداش. بنویس تا بدونه عمرم و دادم براش. رو نوشته های سنگ قبر من تو با خون جگرم رنگی بزن. در کنار دل دردو پاره ام نقشی از دل سنگی بزن.....؟؟؟

 

 

 

زندگي دفتري از خاطره هاست....خاطراتي شيرين...خاطراتي مغشوش...خاطراتي كه ز تلخي رگ جان را مي گسلد ...

زندگي اهنگي از تمام درد هاست....

زندگي خيال است و خيال است و خيال...

*****************

********

 

 

 

 

مي خواهم فاصله ها را بشكنم تا به تو برسم.....ولي افسوس كه فاصله ها شكستني نيستند....

 

 

 


 

نوشته شده توسط بهاره در دوشنبه هفدهم دی 1386 ساعت 15:36 موضوع | لینک ثابت


عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو

 

 

 

 

 

 

لیلی و مجنون دات کام

 

گله مي كرد ز مجنون ليلي

كه شده رابطه مان ايميلي

حيف از آن رابطه انساني

كه چنين شد كه خودت مي داني

                                               عشق وقتي بشود دات كامي

                                               حاصلش نيست به جز ناكامي

                                               نازنين خورده مگر گرگ ترا ؟

                                              برده يا دات كام و دات ارگ مرا ؟

بهرت ايميل زدم پيشترك

جاي سابجكت نوشتم به درك

به درك گر دل من غمگين است

به درك گر غم من سنگين است

                                                به درك رابطه گر خورده ترك

                                                قطع آنهم به جهنم به درك

                                                آنقدر دلخور از اين ايميلم

                                                كه به اين رابطه هم بي ميلم

مرگ ليلي ، نت و مت را ول كن

همه را جاي ok كنسل كن

off كن كامپيوتر را جانم

يار من باش و ببين من on ام

                                                اگرت حرفي و پيغامي هست

                                                روي كاغذ بنويس با دست

                                                نامه يك حالت ديگر دارد

                                                خط تو لطف مكرر دارد

خسته از font و ز format شده

دلخور از گردلي @ ( ات ) شده ام

كرد رپلاي به ليلي مجنون

كه دلم هست از اين سابجكت خون

                                                 باشه فردا تلفن خواهم كرد

                                                 هر چه گفتي كه بكن خواهم كرد

                                                 زودتر پيش تو خواهم آمد

                                                 هي مرتب به تو سر خواهم زد

راست گفتي تو عزيزم ليلي

ديگر از من نرسد ايميلي

نامه اي پست نمودم بهرت

به اميدي كه سر آيد قهرت.......

 


 

نوشته شده توسط بهاره در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 15:14 موضوع | لینک ثابت


در اشتیاق پرواز، بی‌آسمان‌ترینم

عمری به جرمِ بودن، با خاک هم‌نشینم

نفرین به چشم‌هایم، این حفره‌های تاریک

آخر چگونه‌ ای دور! باید تو را ببینم؟

ای باغ سبز سیّال! آخر بگو چه می‌شد

نزدیک‌تر بیایی،‌تا از تو گُل بچینم؟

در کوچه‌های تردید، تنها رهایم، آیا

تقدیر بی‌تو بودن، نقش است بر جبینم؟

ای اشتیاق آبی! با من بمان که عمری‌ست

در آرزوی پرواز، بی‌آسمان‌ترینم

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 


 

نوشته شده توسط بهاره در سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 21:33 موضوع | لینک ثابت


حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم


آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند


خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش
 
من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:



mahan_online

 

" ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"

mahan_online 

 

 


 

نوشته شده توسط بهاره در سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 14:8 موضوع | لینک ثابت


خودم را خوب یادم هست تا یک روز او دق کرد

و من ققنوس را شاید همین دق کرد عاشق کرد

زمان در ساعتم چرخید با خود فکر میکردم

که شاید هرچه با من کرد این مرگ دقایق کرد

زمان بر اسبی از پاییز وقتی آمدو رد شد

تباهی بود و نا مردی که در حق شقایق کرد

و بغض آسمان ترکید باران هم دلش پر بود

سرش را بر زمین کوبید و بی صبرانه هق هق کرد 

 

 mahan_online

 چه کسی میداند

 

 که فردا چه خواهد شد؟

 

 شاید تقدیر

 

 دستان پر صلابتش را به سویم دراز کند

 

 و شاید هم نه ...

 

 ولی تا آن روز

 

 به امید رسیدن به نگاهت

 

 درانتظار  مینشینم....

 

 

شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد. بيدار باش من با سبدي پر از بو سه مي آيم و آن را قبل از چيدن ستاره هاي قلبت روي گونه هايت مي كارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم 


 

نوشته شده توسط بهاره در دوشنبه سوم دی 1386 ساعت 19:39 موضوع | لینک ثابت


ای کاش می دانستم بعد از مرگم اولین اشک از چشمان چه کسی جاری

میشود؟؟؟؟ و آخرین سیاه پوش که مرا به فراموشی می سپارد چه کسی

 خواهد بود؟؟؟؟؟

mahan_online

رفتم بازار سیاه برای خریدن عشق...ولی در ابتدای ورودم روی کاغذی خواندم در

غرفه هوسبازان عشق را به حراج گذاشته اند به قیمت نابودی پاکبازان.......

خیلی سخته که توی پاییز با غریبه ای آشنا بشی اما وقتی که بهار شد یه جوری

ازش جدا بشی...خیلی سخته که یه غریبه به دلت بشینه بعد اون بگه که هرگز

نمیخواد تو روببینه...

قلبم رو شکستی ولی اینو بدون که من بیشتر از قبل دوستت دارم....میدونی چرا؟

چون الان هر تیکه از قلبم تو را جداگانه دوست داره......


 

نوشته شده توسط بهاره در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 12:0 موضوع | لینک ثابت


 
 mahan_online
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن کسی است که

الفبای دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزی.

 


عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه گذاشتن سدی در برابر

روديست که از چشمانت جاری است.

 


عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبی است

که به اسفناک ترين حالت شکسته است.

 


عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن شانه های محکمی

 است که بتوانی به آن تکيه کنی و از غم زندگی برايش اشک بريزی.

 


عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان

زندگی است که مجبوری آخرش را با جدايی به سرانجام برسانی.

 

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست

که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد.


 

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه به دست فراموشی

سپردن قشنگ ترين احساس زندگی است.

 

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و

بستن چشمهاست!!!

 mahan_online

 

 

 


 

نوشته شده توسط بهاره در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 ساعت 12:41 موضوع | لینک ثابت


mahan_online
حسِ غريبي است دوست داشتن

و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستِ‌مان دارد ..

ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛

 

به بازيش مي‌گيريم .

هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر

هر چه او دل نازک‌تر ، ما بي رحم‌تر .

تقصير از ما نيست ؛

تماميِ قصه هايِ عاشقانه

اينگونه به گوشِ‌مان خوانده شده‌اند .

تصويرِ مجنونِ بيدل و فرهادِ کوه کن

نقش‌هايِ آشنايِ ذهنِ ماست .

و داستانِ حسرتِ به دل ماندن زُليخا به پند و اندرز ،

آويزهء گوشِ‌مان شده‌است .

يکديگر را مي‌آزاريم .

ياد گرفته‌ايم که معشوق هر چه غدارتر ، عاشق

 

شيداترست .

و عاشق هر چه خوارتر شود ، عشق افسانهء

 

ماندگارتري خواهد شد .

به شهوتِ تجربهء عشقي سوزان ،

آتشي به پا مي‌کنيم

و عاشق را در خرمنِ نامهرباني و بي‌اعتنايي به مسلخِ

جنونِ عشق مي‌فرستيم .

چه باک ؟!

هر چه بيشتر بسوزد ، خوشتر

شعله هايِ سرکشِ آتش سر مستِ مان مي‌کند .

عيشِ مان مدام و حالِ‌مان به کام :

وای چه خواستني ام من...!

هر چه زجرش مي‌دهم ‌، خم به ابرو نمي آورد !

هر چه نا مهربانم ، او پر مهرتر نگاهم مي‌کند !

چه دلبرانه بيدلش کرده‌ام .

ميرانمش ، با مهرِ افزون تري بسو يِ من باز مي‌گردد .

خوارش مي‌کنم ، او به زيباترينِ نامها مي‌خواندم .

بي‌وفايي مي‌کنم ، صبورانه ستايشم مي‌کند .

به بندش مي‌کشم ، پروازم مي‌دهد.

بيچاره ! چه بيدلانه دلبري‌ام را خريدار است...

بازي مي‌دهيم و به بازي مي‌‌گيريم

بازي مي‌کنيم و به بازي نمي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گيريم...

با گامهاي سُربيِ بيرحم ، از روي هيکل رنجورش رد

 

مي‌شويم و از صداي شکستنِ قلبش زيرِ پاشنه‌هاي

 

آهنين‌مان سرخوشانه لذت مي‌بريم...

 

غافلانه سرخوشيم

و عاجزانه ظالم ؛

و عاشق ، محکوم است به مدارا،

تا بينوا را جاني و دلي هنوز ، مانده باشد...

اگر جان داد ، شور عشق‌مان افسانه ديگري آفريده‌است.

اگر تاب نياورَد ، لياقتِ عشق‌مان را نداشته‌است.

و چه خوشتر که اين همه را تاب آورَد ،

بازيچهء هموارهء رامي‌ست ،خفتِ بازيِ عشق را.

mahan_online


 

نوشته شده توسط بهاره در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 21:21 موضوع | لینک ثابت


هی فلانی...........؟..........می دانی؟..............

می گویند رسم زندگی چنین است!!!!!!!!!!!!! می آیند........ می مانند........

عادتت می دهند...........

و می روند............ و تو در خود می مانی...................

راستی نگفتی؟ رسم تو نیز چنین است؟ مثل همه ی فلانی ها

هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

mahan_online


 

نوشته شده توسط بهاره در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 14:22 موضوع | لینک ثابت


خسته ام خیلی خسته

از همه چیز از همه کس از همه جا

حتی خودم

کارهای خودم و اطرفیانم حوصله ام رو سرمی بره، تکلیف خودم و نمی دونم، نمی دونم چیکار دارم می کنم، نمی دونم چی از این دنیا می خوام، می دونم با کاری که انجام میدم عاقبت طرف مقابلم چی می شه ولی ...

انگار فقط به خودم فکر می کنم

خیلی خودخواه شدم

نمی دونم چی شده؟

مقصرکیه؟

دلیلش چیه؟

واکنش سریع درمقابل حرف و رفتار دیگران شده یه عادت

یه معضل

اصلا به عکس العمل دیگران در مقابل عملم فکر نمی کنم

البته می دونم چرا این کارهارو می کنم

ندونستم که غریبه هرچی باشه یه غریبه است

اما کاری از دستم برنمیاد

فقط پرخاش و بداخلاقی

از اینکه فقط من باید به فکر باشم و اونی که وظیفه اش کاری نکنه عذاب می کشم اما...

نه می تونم به اون خرده بگیرم نه طرز فکر خودم و عوض کنم. فقط خودم و اذیت می کنم و با رفتارم دیگران رو آزار میدم

خسته شدم

خیلی زیاد.....................................


 

نوشته شده توسط بهاره در یکشنبه یازدهم آذر 1386 ساعت 19:3 موضوع | لینک ثابت


پاییزی باش

mahan_online

عشق حقیقی 

پیداست هنوز شقایق نشدی

 زندانی زندان دقایق نشدی

 وقتی که مرا از دل خود می رانی

 یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی

زرد است که لبریز حقایق شده است

 تلخ است که با درد موافق شده است

 عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی

 پاییز بهاریست که عاشق شده است

mahan_online


 

نوشته شده توسط بهاره در پنجشنبه هشتم آذر 1386 ساعت 16:30 موضوع | لینک ثابت


                                     

    هر چه از کودکي فاصله مي گيريم فصلها به هم نزديک تر ميشن.

       به همه کسانی که از این وبلاگ دیدن میکنند خوش آمد میگم.


 

نوشته شده توسط بهاره در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 21:56 موضوع | لینک ثابت


یه گله از بعضی ها شاید این ها حرف دل خیلی ها باشه

خیلی هایی که به نوعی کار وبلاگ نویسی و...کارایی که تو نت باشه رو انجام می دن

و قسمتی رو که مربوط به کامنت یا همون نظر خواهی رو فعال می زارن .

البته اونایی که بیننده هستن و خواننده این مطالب یا عکسها مختار هستن نظر بدن یا ندن تو این بحثی نیست.

ولی مورد نظر اونایی هستن که فقط وقتی می یان تو وبت می گن :

وبلاگ قشنگی داری به من هم سر بزن

خوب بود خوشحال می شم به من هم سر بزنی

..............

..............

وای خیلی کسل کننده است البته بازم می گم دیگران مختارن هر چی بگن

ولی بابا این کسی که اومده پستی رو گذاشته حتما که صد در صد یه دردی داشته

درد هم همدرد می خواد .

جون هر کی دوست دارین اینجوری نظر ندین یکم وقت بزارین اگه واستون بابت پول نتش خرج بر می داره

لا اقل وب رو سیو کنید سر فرصت بخونید و بعد نظر بدین

اخه اگه کسی یه مشکل واسش پیش بیاد یا از فشار غصه بیا د و یه چیزی بگه بعد به جای اینکه راه واسش بزارن

یا باهاش همدری کنن چه حالی به آدم دست می ده بگن وبت قشنگ بود به ماهم سر بزن...........

مثه این می مونه که یکی بیاد به مامانش بگه مامان دلم درد می کنه بعد مامانه بگه برو دو تا نون بخر ........

خنده داره نه؟؟؟؟

خلاصه کلام اینکه می خواستم

بگم .......................................................................................

.......................................................................................................................................

 


 

نوشته شده توسط بهاره در یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 2:35 موضوع | لینک ثابت


 

در میان من و تو فاصله هاست

 

گاه می اندیشم....

 

می توانی تو به لبخندی این فاصله را

 

برداری....

 

تو توانایی بخشش داری........

 

دستهای تو توانایی آن را دارد

 

که مرا زندگانی بخشد...........

 

چشم های تو به من می بخشد

 

شور عشق و مستی

 

و تو چون مصرع شعری زیبا.........

 

سطر برجسته ای از زندگی من

 

 هستی............


 

نوشته شده توسط بهاره در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 13:15 موضوع | لینک ثابت


نميخوام بگم اندازه دنيا دوست دارم چون دنيا يه روز تموم ميشه

 

نميخوام بگم که مثل گلي چون گل هم يه روز پژمرده ميشه

 

نميخوام بگم مثل آب زلال و پاکی چون آب هميشه پاک نميمونه

 

نميخوام بگم دوستت دارم چون که من اصلا دوستت ندارم

بلکه من عاشقتم


 

نوشته شده توسط بهاره در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 13:5 موضوع | لینک ثابت


** حکایت دل **

 

برای آنها که بی تقصیرندبه چشمهایی که در راه مانده اند و دلهای غمگینی که آنها را

 

راندند، تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آنها را نبست.

 

 

زندگی شیبی ست و عشق سیبی است.

قرار نبود کسی فقط بگوید دوستت دارم، قرار نبود کسی به هوای شکستن دل دیگری بماند

 

.....
 

من و تو دور از هم می پوسیم

 

غمم از پوسیدن نیست 

 

 

غمم از زیستن بی تو در این لحظه های دلهره ست

 

 

 

از کودکی به من آموختند دوست بدار

 

 

 

و حالا

 

 

 

و حالا که دیوانه وار دوستت دارم می گویند فراموش کن....

 

 

 

بیایید الان که به هم نیازمندیم کنار هم باشیم

 

 

******* 

 

اگر قرار باشه ظرف 24 ساعت دنیا به پایان برسه ؛ همه به دنبال کسایی هستن تا یه جورایی

 

 

 حلالیت بگیرن تموم خط های تلفن و تالارهای گفتگو و ایمیل ها اشغال میشه نامه ها وایمیل

 

 

ها و حتی پی ام ها  پر میشه از کلمه هایی مثله : (( از اینکه رنجوندمت پشیمونم ، من رو

 

 

ببخش ، تو را عاشقانه می پرستم ، مراقب خودت باش )) اما بین این همه پیام یکی از همه

 

 

تکوننده تره که ؛

 

 

(( همیشه عاشقت بودم ولی هیچوقت بهت نگفتم ))

 

 

پس عشق و محبت را تقدیم آنکه دوستش داریم کنیم شاید فردایی دگر هرگز نباشد....

 

 

دوستت دارم


 

نوشته شده توسط بهاره در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 12:59 موضوع | لینک ثابت


عشق

تویی که نمی دانم که خواهی آمد ؟

اصلاً بگو ببينم مي آيي؟

مي آيي.... تا با تمام دلتنگي هاي سرزمين آرزوهايم وداع كنم؟

مي آيي.... تا شقايق هاي قلبم دوباره جان بگيرد؟

مي آيي.... تا از درياي نگاهت

قطره اي هم بر كوير چشمانم بريزم؟

مي آيي.... تا ستاره هاي آسمان زندگانيم

از ناله هاي شبانه ام آرام بگيرند؟

كاش مي دانستم از اوج كدامين قله ،

از دل كدامين شب ، از عمق كدامين

جنگل خواهي آمد....

تا برايت قلبم ، اين بزرگ ترين سرمايه ام را

پيش كش آورم و به تو بگويم :

    **** دوســتــــت دارم****


 

نوشته شده توسط بهاره در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 21:21 موضوع | لینک ثابت


می دونی؟

 

یه اتاقی باشه گرم گرم

 

روشن روشن

 

تو باشی و من باشم...

 

کف اتاق سنگ باشه...سنگ سفید

 

تو منو بغلم کنی که نترسم...

 

که سردم نشه...که نلرزم...

 

اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار...پاهاتم دراز کردی...

 

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم...

 

با پاهات محکم منو گرفتی...دو تا دستتم دورم حلقه

کردی.

 

بهت می گم چشاتو می بندی؟

 

می گی آره...بعد چشاتو می بندی.

 

بهت می گم... قصه میگی برام...تو گوشم؟

 

می گی آره...

 

بعد شروع می کنی آروم آروم... تو گوشم قصه گفتن...

 

یه عالمه قصه ی طولانی و بلند....

 

که هیچ وقت تموم نمی شن.

 

می دونی؟

 

می خوام رگ بزنم...رگ خودمو...مچ دست چپمو.

 

یه حرکت سریع...

 

یه ضربه ی عمیق...

 

بلدی که؟

 

ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم

 

تو چشاتو بستی...نمی دونی.

 

من تیغ رو از جیبم در میارم...

 

نمی بینی که سریع می برم...

 

خون فواره می زنه...رو سنگای سفید...

 

نمی بینی که دستم می سوزه.

 

لبم رو گاز می گیرم ...که نگم آآآخ...

 

که چشاتو باز نکنی ونبینی منو...

 

تو داری قصه می گی.

 

دستمو می زارم رو زانوم...

 

خون میاد از دستم می ریزه رو زانوم...

 

و از زانوم می ریزه رو سنگا.

 

قشنگه مسیر حرکتش.

 

حیف که چشات بسته ست و نمی تونی ببینی.

 

تو بغلم کردی...می بینی که سرد شدم...

 

محکم تر بغلم می کنی که گرم بشم.

 

می بینی نا منظم نفس می کشم...

 

می گی... آآخی... دوباره نفسش گرفت.

 

می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی ...سرد تر می

 شم...

 

می بینی دیگه نفس نمی کشم...

 

چشاتو باز می کنی... می بینی که من مردم.

 

می دونی؟

 

من می ترسیدم خودمو بکشم... از سرد شدن...

 

از خون دیدن...از تنهایی مردن...

 

وقتی بغلم کردی...دیگه نترسیدم.

 

مردن خوب بود...آروم آروم.

 

گریه نکن دیگه...

 

من که دیگه نیستم چشاتو بوس کنم و بگم خوشگل

شدیاااا...

 

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی.

گریه نکن دیگه خب ما که هیچ وقت به هم

نمی رسیدیم

پس این عشق بازی مون رو با گریه تموم نکن

گریه نکن دیگه...خب؟

 

می شکنه دلم...

 

دل روح نازکه...

 

نشکونش...

 

خب؟

من برای اولین و آخرین بار

توی آغوش تو جون دادم

من به آرزوم رسیدم، اما تو حلالم کن

من مردم...ولی واسه تو زنده ام

پس هر شب بیا اینجا ولی گریه نکن

می خوام یه چیزی بهت بگم

میدونی؟؟؟؟؟

خیلی دوستت دارم


 

نوشته شده توسط بهاره در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 21:30 موضوع | لینک ثابت


دوستم داشته باش ... بادها دلتنگند ... دستها بيهوده ... چشم ها بي رنگند ... دوستم داشته باش

شهر ها مي سوزند ... برگها مي ريزند ... يادها مي گندند ... دوستم داشته باش

 باز شو تا پرواز ... سبز باش از آواز...آشتي كن با رنگ ... عشق بازي با ساز... دوستم داشته باش

عطرها در راهند ... دوستت دارم ها ... آه ... چه كوتاه ... دوستت خواهم داشت

بيشتر از باران ... گرم تر از لبخند ... داغ چون تابستان ... دوستت خواهم داشت

شادتر خواهم شد ... ناب تر روشن تر... بارور خواهم شد... دوستم داشته باش

برگ را باور كن ... آفتابي تر شو ... باد را از

 بر كن ... دوستم داشته باش.....

 


 

نوشته شده توسط بهاره در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 19:1 موضوع | لینک ثابت


 

جاده های دلتنگی

داشتم می رفتم که با همه چیز خداحافظی کنم.
داشتم می رفتم تا از این دنیا باتمام نیرنگ ها بدیها و پستی هایش فرار کنم.  گمان نمی کردم چشمی در جستجوی من باشد.
در راهی بودم که از انتهایش خبر نداشتم و هر چه بیشترپیش می رفتم
بیشتررنج می بردم.از همه چیز دل بریده یودم.در انتظار مردن لحظه ها را سپری می کردم.

دیگر حتی افتادن برگ درختان هم مرا ناراحت نمی کردم.
دلم از سنگ شده بود.وجودم سردسرد.تنهابرای خاک زنده بودم.من در نظردرختان وگلهاو زلالی چشمه ها مرده بودم.من با زندگی لج کرده بودم و زندگی هم به عکس العملهای من می خندید. حاضر نبودم که ببینم در زندگی شکست خورده ام.تمام حرفها و اشکهایم را پشت غرورم پنهان کرده بودم.

نمی خواستم که کسی برایم گریه کند.من تصور می کردم راهی برای بازگشت وجود ندارد. از سراسروجودم غرور می جوشید.که از بازگشتنم خودداری می کرد.
تا اینکه سحر بوی گلهای کنار جاده نظرم را جلب کرد.از زمانی که پا در این راه گذاشته ام این اولین چیزی بود که نظرم را جلب می کرد.باد موسیقی زندگی را می نواخت و من با گلها می
رقصیدم.
دیگر واژه زندگی برایم زیبا بود.زنده بودم تا زندگی کنم. افسوس که یک برگ پاییزی همه چیز را دوباره از من گرفت و باز در این دنیا تنهای تنها شدم.
دلم می خواست فریادبکشم و انتقام بگیرم.امابر لبهای من ترانه سکوت جاری بود.از پشت پرچین سکوت به زندگی نگاه می کردم.
دلم می خواست برگردم ولی داغ گلهای کنار جاده در دلم تازه می شد.
مجبور شدم در این راه بی پایان جلوتر روم......


 

نوشته شده توسط بهاره در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 0:48 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting  دل نوشته های بهاره

نوشته های پیشین

report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting